" ... ابراهیم برخیز
كه گلوی اسماعیل آورده ام
و رؤیایی صادقه... "
و شعر و فرم و ساختار و اتفاق زبانی و ارجاعات درونی و بیرونی و فرامتن و مرگ و مؤلف و خواننده و ... بارت و پلات و كوفت و هزار زهر مار دیگر...
به قهقه میهمانت می كنم یا هق هقی !؟؟ مسأله ای نیست...
مسأله اینست كه از كدام سو نگاهش كنی !
...
من از پیش محكوم حلقه ای مفقوده بوده ام !
چون غارنشینی كه به جادوی نسبیت
از سوراخی
به پسامدرن ِ ذهن كرم خورده ات
رسوخ كرده باشد!
آتشم را افروخته ام
و به دایناسورها می اندیشم...!
محكوم به زنده گی شده ام
در برج های پیش ساخته
طبقات پیش ساخته
دیوارهای پیش ساخته
و ذهن های از پیش ساخته!
دلم برای شاه نشین قدیمی و
بوی كاهگل تنگ است...
نه!
تاریخ من
اشتهایت را تحریك نمی كند
با جهاز هاضمه ای كه تنها دهانی ست و مخرجی
چون ماشین ِ كاغذ خرد كنی
كه با ولعی سیری ناپذیر
رنسانس را می بلعد
وجب به وجب - اروپا را می بلعد
و .... را می بلعد
و رشته نوارهای رنگارنگ را
با پاكوبی شادمانانه ی پیروزی
به سر و روی ما می بارد
در جشن نور افشانی !!
احتراق ِ فسفر در دستور ِ رژیم لاغری
كه سوختن چربی را از جمجمه ات آغاز می كند!
زیستن به الگوی هگل های فرامدرن
در سبك ِ آنتی تز
تا باورت شود :
سنتز ، تنها شیوه ی گیاهان است
زیر لامپ های فلورسنت!
پوست ِ هر چیزی را بخور
و مغز دكارت را ، نجَویده
در مختصات ِ كوچه های بن بست تُف كن!
تا با فشار انگشتی بر حلق ات
نیاكان هضم نشده ات را بالا بیاوری!
و فراموش نكن
كه فهرست ِ اَعلام
تمامی آن چیزی ست كه باید به خاطر سپرد
تا اندیشمندترین مردمان باشی
و " شاعر" ترین شان نیز...
***
خیال ات از شر من آسوده
دوباره پناه برده ام به استكانِ تفألی
تا باز عزلت گزین ِكنج ِ میخانه دلم باشم
مست....
كه حافظ
اعجاز شراب شیراز است و
این یلدا بس دراز
و هنوز
قلندری بیدار نیست!
فتبارک الله ...
.
.
.
گفتم : سرو .
گفت : سرو ؟!
چشمانم را بستم ، آهی کشیدم و گفتم :
بالابلندی است در شعر حافظ .
گفت :
نه احمق جان !
نام میدانی است در تهران .
***
خب .حالا دیگر قهر نکن.
پسر خوبی باش و بیا اینجا
روی سکوی سنگ واقعیت
مثل یک دسته گل بشین
و با چشمان باز پژمرده شو.
نه ؟!
خب .
مثل یک شیر
کنج این قفس بی حصار
آهسته آهسته
نان خشکت را گاز بگیر و برو.
نه ؟!
خب .
مثل همیشه
روی حرفت بمان
تا روزی هزار بار سرت به سنگ های بزرگت
- نشانه های آشکار نزدن -
بخورد .
سنگهای بزرگی که
یک روز می خواستند از تو
دلیلی کوچک بتراشند
فخر خداوند را .
چنان از تو سرشارم
که گاهی
از پیاله چشمانم سر ریز می شوی
یا از نوک قلمم
بر صفحه کاغذ می گذری
- چند سطری افتان
چند سطری خیزان -
***
مثل بغضی مانده در گلوی ابر
تو را داد خواهم زد
لحظه ای در راه است
لحظه ای در راه است .
سوختن ؛
سرنوشت سوزان ستاره هاست .
سوختن ؛
تکلیف روشن خورشید .
سوختن ؛
سهمی از سفره هستی .
***
تقدیم به ر.ا . مهربانی که بر سر املای صحیح ضجه با من گفت و گویی کرد.
زجه یا ضجه ؟!
مسئله این نیست.
مسئله شاید شاعری باشد ؛
که ضجه ای متحرک است
و پای ثابت شعرهایش ؛
فریاد .
مسئله ایی که شاید یک شب ؛
در پیاله اشک های خودش حل شود .
در اینجا که من ساکنم
گرگی خون گریه می کند
باران رحمت خدا نیست
و آینه ها
دروغ گو هایی حرام زاده اند
اینجا
بر خلاف آنچه تا به حال شنیده اید
سر آن را که حساب پاک است
زیر آب میکنند
تا کلا پاک شود
- یا شاید برای آنکه
بوی قرمه سبزی اش در برود . -
این جزو شعر نیست
ولی ضروری است عرض کنم
منظور شاعر
از قرمه سبزی
فقط قرمه سبزی است
و اتهام اینکه
کلماتش رنگ سیاست گرفته
به او نمی چسبد .
------------------------------------------------------------------------
نه دیگر این تنهایی را پایانی نیست
انبوه پیکرها
هرگز نعش خاطراتم را
پنهان نمی کند
و تلخی شراب های فراموشی
حسرت آن جام های ننوشیده با عزیزان را
نه هرگز
محترمانه از همه شما خواستارم
مرا به مهمانی دعوت نکنید
که باعث سرشکستگی اتان بشود
وقتی پشت آن میزهای باشکوه
جام های ظریف کریستال را
بلند می کنم
در هراسم
که پاهای ضمختم
از زیر میز
روح ساده و روستایی ام را
افشاء کند
و
اگر نتوانم به یک ضربت
لیوان را خالی کنم
بی تجربگی حرفه ام
برای هزارمین بار
شعری از : پرنده آبی http://www.noshad.blogfa.com/
تو - بی تعارف - بزرگتر از آن بودی که در علم و صنعت جا بگیری پس چه جای شکایت وقتی داری تقاص بزرگی ات را پس می دهی . جای تو در قلبهای کوچک ماست .
تقدیم به تو :
ساعت ها
در تنهایی ساکن من می نشیند
و با لبخندی نمکین
به زخمهایم می نگرد
و اشک هایم
- نمک گیر لبخند او -
هر چند وقت یکبار
دست به دامنم می شوند
تا برایش شعری بگویم .
اینجا
- در تنهایی ساکن من ـ
ساعتها می نشیند
و با لبخندی نمکین
به زخم هایم می نگرد .
ساعتها .
خانم ها آقایان
من از زیر چرخ های قطاری که سالهاست
"چه خالی" می رود
با شما صحبت می کنم.
من از انتهای غبارآلود جاده هایی خاک بر سر
که مثل حرفهای بی سر و ته
آدم را به هیچ خراب شده ای نمی رسانند
من از لابلای خون سرفه های گرفته
من از مقابل آینه ایی که هر روز
آن روی سگم را
توی صورتم بالا می آورد
با شما صحبت میکنم .
حقیقت امر می تواند این باشد:
نه خدا عذاب وجدان می گیرد
نه دیگر سبزی فروش سر محل
برای نق و نق هایم تره خورد می کند
تازه :
گلدیس سالهاست منتظر است
درست نیست بیشتر از این منتظر بماند .
پس خانم ها ، آقایان :
تن که هیچ ، ارزانی کرم ها
اعلامیه های ترحیم را هم
یکجا بدهید به همان سبزی فروش سر محل
- همان که گاهی برای نق و نق هایم تره خورد می کرد –
این خرده ریز ها هم
نقل محفلتان
تا دلی از عزای خنده در آورید .
-------------------------------------------------------------
پی نوشت:گلدیس نام برجی در ضلع جنوب شرقی میدان آریاشهر که تا به حال چند نفر خود را از فراز آن به خیابان پرتاب کرده اند .
وقتی چشمانت را می بندی
راه خانه ات را گم می کنم
وقتی راه خانه ات را گم می کنم
سرم به سنگ می خورد
وقتی سرم به سنگ می خورد ...
آه! سرت را درد نیاورم : چشمانت را نبند!
دوباره باز نيستي .
دوباره :
همه چيز مجاز
دوباره :
همه كبوترها غمگين
دوباره :
همه كوچه ها بن بست
دوباره :
همه راه ها تاريك
و
دوباره :
همه درها بسته است .